Saturday, October 28, 2006

تنهايی ام

دلم می خواست كسی از آرامش آسمان با من سخن می گفت
از سكوت دريا، راز آينه
.و سوسوی فانوسی كه در ايوانِ شب می سوزد
.من مضطرب تر از كبوتری خسته در حدس رگبار آسمانم
از باغ بنفشه و تبسم نارنج نشانی نيست
.با اين همه، پيراهن من هميشه بوی پونه و پروانه می دهد
........
،سادگان بی نام
.من از تفاوت تكلم و خاموشی، به عادت آرام تنهايی رسيده ام
،پنجره ام را به روی جهان می گشايم
،بوی زنبق، ترانه نيلوفر
دستمال خويش را با گريه های خويش می شويم
اما من از همان ابتدای باران بی قرار می دانستم
دستی از آسمان اندوه مرا نوازش می كند
،و من در پی آشنايی مگر
كنار پنجره می روم
.و فانوس خود را روشن می كنم

0 Comments:

Post a Comment

<< Home